قرار بود مثل بقیه ی گزارش ها پیش برود؛ سوالاتی محدود و مشخص. بعضاً کلیشه ای و گاهی نو. در یک کلام: گزارشی برای حرفه ای شدن. ولی گاه همین گزارش ساده وسیله ای می شود تا خدا تمام لطف خودش را یک جا به تمام وجود آدم بچشاند. تمام طعم شیرینی با خودش بودن را. نشان دهد که هست و دوستت دارد؛ مهربانی مطلقی که فقط مال تو نیست، برای همه ی آنان است که سهمی از نفس کشیدن را دارند، برای همه ی بندگانش، حتی اگر دست، پا یا ذهنشان کمی واضحتر از ما کار کند. وقتی بیان یک نفر به تمامی، چنان از دل بر می آید و لحظه لحظه، سبحه سبحه مهربانی و زیبایی او را به نمایش می گذارد آنقدر که دیگر هیچ راه پس و پیشی برای فرار از زیباییها نداشته باشی، گزارش می شود یک توفیق اجباری دوست داشتنی! کجا تصور آن می شد وقتی از خانم چراغی اهداف "انجمن حمایت از توانخواهان جسمی ذهنی فردا" را جویا می شویم، همین یک سوال آن قدر جامع پاسخ داده شود که تمامی سوالات دیگر در دل همان جواب، پوشش. گزارش ما را می خوانید، تمام می شود اما گزارش تک تک مان چه می شود؟ رفته بودیم بپرسیم برای بچه های معلول چه کارها می کنید؟ چه انتظاراتی دارید؟ نشریه هاتان در چه قطع و چه تیراژی است؟ و آخرش هم بگوییم "حالا در پایان حرف دلتان را هم بزنید تا ما فوراً منعکس کنیم؛ در وبلاگ به روزمان"! اولش هنوز جوگیر بودیم. خیلی کاری به این نداشتیم آخرش چه طور می شود؟ و این که آخرش تازه داستان شروع می شود!
دلنامهی اول: نبض جامعه، چرا خوب نمیزند؟!
خانم چراغی می گفت و قلم ما هم مینوشت: کار ما به زبان ساده، حمایت از حقوق معلولین است. کلاس های آموزشی سفال و نقاشی و... همه بهانهای است برای انجام کار اصلیمان، تا بتوانیم مشکلات را کاهش دهیم. دلمان می خواهد [انجمن] یک پایگاه فرهیخته و علمی و پژوهشی در حد دانشگاه ها بشود. نبض جامعه مربوط به علم و دانش است. حرف ما این است که ما میخواهیم به تمامی دانشگاهها و دانشجویان بگوییم که علمشان را از حالت تئوری و کپیبرداری خارج کنند و به صورت عملی در بیاورند. پروژه ی دکترایی بود که به بررسی EARLY INTERVATION می پرداخت، مربوط به بچه های سندروم داون (بچه های 46 کروموزومی). یا پروژهی فوق یکی از دانشجویان مشهد در راستای مشکلات همین بچهها بود. ما از نوع نگرش جامعه به معلولین شاکی هستیم. (از رفتار خانواده ها گرفته تا بعضی مسئولین).
دلنامهی دوم: چرا فردا؟!
خانوادهها همیشه دغدغهی بچه هاشان را دارند. اینکه بعد از آنان، بچههایشان چگونه زندگی خواهند کرد؟! آیا کسی درک کرد وقتی پدر و مادر میمیرند، این معلولین چه میشوند؟ ما میخواهیم فردایی داشته باشیم که نگرش افراد خیلی متفاوت از حال باشد.
دلنامهی سوم: « ما خبر هستیم، خبرنگار نیستیم»
بدون رودربایستی، اولین چیزی که برای تهیهی گزارش جذبمان کرد، همین تیتر بود که در کنار کلی عنوان دیگر خودش را نشان میداد. میگفتند: هیچ کس نیامد بگوید شما چهکار میکنید؟ هیچ کس نیامد از بچههای ما بپرسد خدا را چهطور میبینی، یا عشق را! و ببیند چهقدر زیبا معنی میکنند. ما میخواهیم به صنف مطبوعات آسیبی نرسد. به عنوان خبرنگار نیامدهایم، آمدیم در این مجموعه تا شما به عنوان مدعیان خبر بیایید و ما را به عنوان خبر بنویسید. ولی عمق ما را ندیدند. اگر اینجا را تزیین نمیکردیم، کسی حتی نگاهمان هم نمیکرد. چرا کسی عمق ما را ندید؟ گفتیم: «ما اشتباهی آمدیم، ببخشید جای ما کجاست»؟
دلنامه چهارم: بندگی، امید، زیبایی و شفافیت
هیچ وقت به شفافیت معلم جدیدم خانم چراغی، به شفافیت شیشههای عمرمان نگاه نکرده بودم وقتی پرسید: «هیچوقت به شفافیت شیشه نگاه کردهای؟ تمام هر آنچه هست را رو میکند بدون کوچکترین پنهانکاری! این بچه ها مثل شیشه شفافاند. هرچه هست را واضح نشان میدهند بدون دغل، بدون کلک! تمام وجودشان را. حالا آیا ما می توانیم به این شفافیت خودمان را نشان دهیم؟! واقعاً کجای کاریم؟ چقدر خاک گرفتهایم و شیشهمان را کدر کردهایم. از ما بازی مثبتی خواستهاند که در آن همهچیز قشنگ جلو میرود. فقط کافراناند که ناامید میمانند. اگر انسانها فقط بندگی کنند میفهمند که همهچیز مهیاست فقط باید بیایند و بندگی کنند. در دنیای کوچک انجمن میخواهیم یاد دهیم که باید امیدوار باشیم و به هم کمک کنیم تا چیز خیلی قشنگی درست کنیم. تا چیزی شویم که او میخواهد. ما درد را میفهمیم ولی چون متصلیم تمام آنها را زیبا میبینیم.»
دلنامه آخر: معلولیت ما کجاست؟
اینجا همان نقطهی آخر گزارش ما و شروع گزارش تکتک ماست. داستان عجز ما. «یک نفر آمده بود بگوید به خدا اعتراض دارد که اینان را معلول آفریده است». آمده بود کفر را فریاد بزند؛ معلولیت خودش را! ناتوانیاش را در دیدن لطف خدا. میدانید معلولیتهایمان با هم فرق میکند. خوش به حال آنان که معلولاند و با ناتوانیشان، بندگی میکنند. غیر از این نیست که «کلید بندگی، ناتوانی بنده است در برابر خدایش». حالا یک سوال: معلولیت ما از جنس کفر است یا بندگی؟! ما به خودی خودمان خیلی فقیریم، خیلی ناتوان! قبول دارید که؟ ولی راهش را یادمان دادند، راه غنی شدن را. همین که متصل به او شویم، دیگر فقیر نیستیم. طناب خدا همین دور و بر است؛ دم دست. با تمام قدرت باید گرفت!